
کاخ های گرم و روشن را
از نمای کوخ های سردو تاریک ،
باغ هارا از بیابان های خشک ،
و ترا از مرگوارزندگی نامت جدا بایست کرد
همچنانک الماس از خاره سنگ !
خیمه های برف را برچیده فروردین
می زند خورشید بر دنیای دیگر رنگ ،
مرد معدنچی به تیشه می زند سنگ .
او چه داند کاکلی افسانه پرداز است دراین دم ؟
او چه داند گشته جام سبز جنگل ها همه لبریز از غوغای پرشورش ... ؟
می زند با تیشه اش بر سنگ
می خزد با زانوی مجروح در دالان تار وتنگ
سوزدش تا زندگانی در چراغ تن
تق وتق ...جز این صدایی نیست در معدن
رفته اندر گور و تا جوید به سوی زندگی راهی ،
تیشه می کوبد میان ظلمت قیرین .....
احمد شاملو
ترنم یک باران...
ما را در سایت ترنم یک باران دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 54 تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 14:02